Hamavaz.com  

مهمترين اخبار :

 
سنتي كلاسيك پاپ فلامنكو موسيقي فيلم موسيقي بانوان آلبوم ها كنسرت ها بدون عنوان مشاهير فيلم هاي پرده سينما ، تئاتر سينماي جهان انيميشن نقد فيلم راديو ، تلويزيون
   ورود / ثبت نام در سايت
 

  بروز رسانی: سه شنبه، 18 بهمن ماه ، 1390
منو اصلي :
Menu.gif 
News.gif فهرست اخبارShow/Hide content
icon_dot.gif موسيقي سنتي و مقام
· ------------------
icon_dot.gif موسيقي كلاسيك
· ------------------
icon_dot.gif موسيقي راك ، پاپ ، جاز
· ------------------
icon_dot.gif موسيقي فلامنكو
· ------------------
icon_dot.gif موسيقي فيلم
· ------------------
icon_dot.gif موسيقي بانوان
· ------------------
icon_dot.gif آلبوم هاي موسيقي
· ------------------
icon_dot.gif برنامه كنسرت ها
· ------------------
icon_dot.gif بدون عنوان
· ------------------
icon_dot.gif مشاهير موسيقي و سينما
· ------------------
icon_dot.gif فيلم هاي روي پرده
· ------------------
icon_dot.gif سينما و تئاتر
· ------------------
icon_dot.gif سينماي جهان
· ------------------
icon_dot.gif انيميشن
· ------------------
icon_dot.gif نقد و بررسي فيلم
· ------------------
icon_dot.gif راديو و تلویزیون
· ------------------

تبليغات :

کتابخانه الکترونیکی پارس تک

براي اولين بار در ايران ، فروش استثنايي انواع دوربين


جدیدترین اخبار :
· 1: همه چیز به جز فلسفه و موسیقی!
· 2: شماره ششم مجله موسیقی ایرانیان منتشر شد ، همراه با لينك دانلود رايگان
· 3: خیراندیش: برای بازی در فیلم «حاتمی‌كیا» به ایران برگشتم
· 4: ستاره‌های هالیوود که بیشتر از بقیه می‌میرند
· 5: پنج نکته جالب و خواندنی درمورد آنجلینا جولی
· 6: هرچیزی که دوست دارید راجع به محسن افشانی بدانید!
· 7: کارگردانان سرشناس یک دهه اخیر سینما که درگذشته‌اند
· 8: سیروس الوند كارگردانی كه همیشه حرفی برای گفتن دارد
· 9: کنسرت گروه دستان، "به نام گل سرخ"• مصاحبه با حمید متبسم
· 10: کوروساوا غول سینمای ژاپن

[ موارد بیشتر در بخش اخبار و تازه ها ]

لیست موزیک ها :
List Music
برای دانلود لیست کلیه موزیک و موسيقي هاي سایت هم آواز لطفا ***اینجا*** کلیک نمائيد

اخبار هم آواز در سايت شما :

جديدترين اخبار هم آواز در سايت يا وبلاگ شما

برای دريافت كد جهت نمايش لينك ها و جديدترين اخبار هم آواز در وب سايت يا وبلاگ خودتان لطفا اينجا كليك نمائيد


آمار بازديد از سايت :

Who's Online :
در حال حاضر 207 مهمان و 0 کاربر در سایت حضور دارند .

خوش آمدید ، لطفا جهت عضویت در سایت فرم مخصوص عضویت را تکمیل نمائید .

هم آواز News : گفت‌و‌گوی غزل گلمکانی با هوشنگ گلمکانی

ارسال شده بوسیله admin در مورخه : جمعه، 3 آبان ماه ، 1387 ساعت : 03:51 (1365 مشاهده)

سينما و تئاتر روز 74، یک صفحه بهاریه که عنوانش این بود: به راستی صلت کدام قصیده ای ای غزل؟...شعری از شاملو که برای نوشته ای عاشقانه انتخاب شده بود

هوشنگ گلمکانی برای دو دخترش نوشته بود، غزل و قصیده . و به اندازه نام های دختران 15 و 11 ساله اش شاعرانه. زمان گذشت و در حالی که سپید شدن موهای پدر را تماشا می کرد ، غزل را به 27 سالگی رساند و دید که مترجم زبان ایتالیایی شده است. قصیده 23 ساله را هم به پاریس فرستاد تا در سوربون، تاریخ هنر بخواند. هوشنگ گلمکانی هم که نیازی به معرفی ندارد. سردبیر دیرپاترین و معتبرترین نشریه سینمایی ایران. در وبلاگ قبلی ام نوشتم که حس و نگاهم به او چگونه است. یک سینمایی/ مطبوعاتی تمام عیار و رمانتیک و کم حوصله و بی تعارف که ذات درستی دارد، چیزی که کم پیدا می شود. شک نکنید که او بخش مهمی از تاریخ سینمای این مرز و بوم است. وسوسه هیجان انگیزی بود . که از غزل گلمکانی بخواهم تا با پدرش اختلاط کند و از هم عکس بگیرند و به من بسپارند تا بخش مهمان سایت را با آن ها افتتاح کنم. ظاهرا برای آن ها نیز خالی از لطف نبود و یک روز جمعه با هم خلوت کردند و گفتند و شنیدند. خودشان دو نفر فقط . گفت و گوی خواندنی و جالبی ست و به نظر می آید که دختر و پدر شبیه هم باشند. آدم هایی احساساتی که می کوشند تا احساس شان عریان نشود. این جور هم صحبتی ها ته ندارد و می توان سرشارترش را هم تصور کرد. اگر غزل خانم تنبلی نمی کرد و هوشنگ خان حواسش پی فوتبال نبود!.....ده و نیم شب بود که زنگ زدم مجله. گلمکانی هنوز در دفتر بود و مشغول سر و سامان دادن شماره ی دیگری از مجله ی محبوب او و ما.پرسیدم حرف آخری برای این گفت و گو می گویید؟..."آن ها غزل و قصیده زندگی من اند."

 

هيچ فكر مي‌كردي روزي من با تو مصاحبه كنم؟

فكر که نمي‌كردم، ولي چون در این دنیای پیچیده هیچ چیز را بعيد نمی دانم، حالا هم که داری این کار را می کنی تعجب نمی كنم. در اين روزگار، هر چيزي ممكن است.

 — من هم تعجب نكردم، ولي برايم جالب بود.

به هر حال تو هميشه به من دسترسي داشته‌اي و فکر می کردم هر وقت سوالی داشته باشی می توانستی بپرسی. من هم یادم نمی آید که از جواب دادن به سوال هایت طفره رفته باشم. اما با توجه به روحیة خودت، شايد سؤال‌هايی از من داشته ای كه تصور می کردی من جواب نمی دهم و حالا  فكر مي‌كني شاید در قالب چنين مصاحبه‌اي مي‌توانی آن‌ها را مطرح كنی.

  شاید علتش این بوده که بيش‌تر فکر می کردم فرصت مطرح كردن سؤال‌ها پيش نيامده. مثلاً توی خانه موقع تماشا كردن فیلم یا پس از آن، موقع رانندگي يا مواقعي كه به دفتر مجله مي‌آيم و تو كم‌تر وقت داري، فکر می کردم فرصت خوبي نيست. يكي از سؤال‌هاي زمان بچگي تا حالا اين است كه چرا نمي‌خواستي من و قصيده وارد كار سينما شويم؟

یادم نمی آید که به طور جدی مخالفتی کرده باشم. موفع مدرسه که فکر می کردم به درس‌تان لطمه مي‌خورد، ولي اگر مثلاً در تابستان چنين فرصتي پيش مي‌آمد استقبال هم می کردم، چون به نظرم تبدیل به تجربه‌اي بزرگتر زندگی و يك خاطره برای تان مي‌شد. اگر مخالف بودم كه خودم هم در اين زمينه فعاليت نمي‌كردم. البته بچه‌ها را در این موارد بايد كنترل و هدايت كرد، ولي جوان‌ها بيش‌تر به توصيه و راهنمايي نياز دارند.

  دوسه سالي است كه فضاي سينما ومطبوعات دلزده‌ام كرده، روابط بیمار توأم با حسادت و حساب گري آزارم مي‌دهد. چه‌طور اين همه سال توانستي چنين فضايي را تحمل كني؟

اين فضا مربوط به همه جاي جامعه است، در هر شغلي وجود دارد و محدود به سينما و مطبوعات نيست. درست مثل هواي آلودة تهران است كه آن را تنفس مي‌كنيم. 

 اما اين مشكل بين كساني كه ادعاي روشنفكري دارند و تحصيل كرده‌اند قابل قبول نيست.

مجبورم مي‌كني از شرايط وكساني حرف بزنم كه خودم هم جزو آن‌ها هستم، و اگر اسم هم نبرم و كلي صحبت كنم، اين سوءتفاهم پيش مي‌آيد كه انگار همه این مشكل دارند و خودم پاک و مبرا هستم. البته حسادت همه جا وجود دارد و يكي از واقعيت‌هاي زندگي امروز ماست. اگر آن را مانع فرض كنيم يا بايد با آن مواجه شويم يا ناديده‌اش بگيريم. اين موضوع در كشور ما یک روحیة تاريخي است.

 به هر حال كار در چنين فضايي خيلي سخت است..

.ولي اين همان شرايط كار است كه بايد قبول كنيم، مثل زندگي در تهران که همراه ترافيك سنگين است يا اگر کسی زندگي در لندن را انتخاب می کند باید بپذیرد که هواي آن جا اغلب ابري و بارانی است. 

 به همين دليل با كار كردن من در مطبوعات مخالفت كردي؟

البته فکر می کنم داری روغن داغش را زیاد می کنی. اما اگر منظورت كار در مجلة فيلم است، به اين دليل بوده كه رابطة پدر و فرزندي تحت تأثير رابطة مدير و كارمندی قرار مي‌گيرد. من خيلي وقت‌ها با همكارانم به خاطر بدقولي برخورد مي‌كنم و دلخوري پيش مي‌آيد و با تو هم به خاطر تنبلي‌هايت حتماً برخورد می کنم و دلخوري پيش می آید. شاید علاقه و رابطه ام با تو باعث بشود ملاحظه‌ات را بكنم كه آن وقت هم متهم به پارتی بازی می شوم هم کارم پیش نمی رود. دوست د ارم براي فعاليت مطبوعاتي در نشرية ديگري کار کني تا به طور حرفه‌اي و جدا از رابطة پدر و فرزندي موظف و مسئوليت‌پذير باشي. و رفتار و روابط جدي و حرفه‌اي را بدون من تجربه و تحمل كني. هميشه تشويقت كردم كه بعد اين همه درس خواندن و يادگيري دو زبان خارجي، بايد از تخصصي كه داري استفاده كني، ولي تنبلي! 

تازگي‌ها به اين نتيجه رسيده ام كه رفتارت در محل كار با وقتي كه پايت را از آن‌جا بيرون مي‌گذاري 180 درجه فرق مي‌كند. در محل كار بداخلاقي و بيرون البته پرحرف نيستي ولي فشار و خستگي يك روز كار سخت در رفتارت پيدا نيست.

مسئوليت و تعهد من در مجله سنگين است، و همين باعث مي‌شود به خاطر بدقولي‌هاي بعضی از همكاران و برآورده نشدن توقع هایی که از بعضی های شان دارم برخوردهايي با آن‌ها داشته باشم كه در ابتدا در حد گلایه های معمولي است و ‌با ادامة بدقولي طبعاً لحن من هم عوض مي‌شود و گاهی کار به قيل و قال و جيغ و داد مي‌رسد! تازه با فرياد هم گاهي كار به جايي نمي‌رسد... خيلي وقت‌ها كلنجار با آدم‌ها در طول روز از حیث فيزيكي هم خسته‌ام مي‌كند، به طوري كه بعد از يك ساعت بحث با كسي، دوست دارم بخوابم و آثار اين خستگي تا شب همراهم است. قبول دارم آدم شيرين و دلچسبي نيستم، ولي فكر مي‌كنم صبر و تحملم زياد است. بيش‌تر وقت‌ها مدارا با همكارهايم در تحويل مطالب، بر من فشار مي‌آورد، مثل جمع شدن هفتاد درصد مطالب مجله در يك هفته، و طبيعي‌ست كه در اين يك هفتة پرتنش برخورد خوبي با دوست و همكار نمي‌توانم داشته باشم و اين موضوع خيلي‌ها را دلخور كرده، در صورتي كه اين ظاهر و برخورد من از قصد و از روي بي‌احترامي و بي‌علاقگي نيست، اما وقتي گرفتارم يا مشكل دارم و کار مجله عقب است، نمي‌توانم لبخند بزنم و ظاهرم را حفظ كنم. متأسفانه اين هنر را ندارم. خلاصه این که بدقولي‌ها اين رفتار را به من تحميل مي‌كنند؛ ضمن این که گفتم قبول دارم که آدم شیرین و دل چسبی نیستم. 

 يك سؤال تكراري: فكر كرده‌اي غير از اين شغل چه شغلي را انتخاب می كردي؟

خيلي از كارهای آدم ها بستگي به شانس و اتفاق دارد. من قبل از اين‌که روزنامه‌نگار شوم، براي خودم در مورد فيلم‌هايي كه مي‌ديدم نقد مي‌نوشتم و دوست داشتم وارد كار سينما بشوم. ولي يك اتفاق باعث شد در مطبوعات مشغول شوم كه به طور ناخودآگاه زمينه‌اش را هم از قبل داشتم و با اين‌که در دانشگاه هم سينما خواندم، ولي به اين نتيجه رسيدم كه كار مورد علاقه‌ام مطبوعات در زمينة سينماست. بنابراين ادامه دادم وهيچ‌وقت هم وارد كار سينما نشدم. واقعاً هيچ تصوري از شغل مورد علاقة ديگري ندارم. 

 يادم مي‌آيد کلاس پنجم دبستان بودم و يك دفتر خاطرات داشتم كه داشتنش در آن زمان مد بود، تو هم در آن نوشته بودي...

 راستی یادت هست که یک جعبه پرگار و نقاله و راپید برای صفحه بندی داشتم که وقتی از من اسم شان را پرسیدی، گفتم "داشتنی ها!" نمی دانم این اسم احمقانه و بی معنی چه جوری به ذهنم آمد. ولی از آن به بعد، هر دوی ما این چیزها را به اسم "داشتنی ها" می شناختیم. یادت هست؟

 آره یادم هست. می آمدم روی زانویت می نشستم و تو در همان حال صفحه بندی می کردی و من می گفتم "فصه بندی"! ...داشتم می گفتم که تو توی دفترم نوشته بودي كه چند روز بعد از به دنيا آمدن من هنوز حس نمي‌كردي كه پدر شدي و يك شب كه سوار ژيانت بودي و داشتی به طرف خانه می آمدی، احساس کردی که ناخودآگاه داری پدال گاز را بيش‌تر فشار می دهي تا زودتر به خانه برسي كه كلة کدویی كم‌مويم را بغل كني و ببوسي..

.غير از دفتر خاطراتت، در يك بهاريه هم اين را توی مجله نوشتم. آن موقع هيچ علاقه‌اي به بچه‌دار شدن نداشتم و احساس مي‌كردم آمادگي‌اش را ندارم. وقتي تو به دنيا آمدي، پذيرفتنش برايم سخت بود و تا يكي‌دو روز هم احساسي به تو نداشتم. شب دوم يا سوم بود كه حس كردم مي‌خواهم سريع خودم را به خانه برسانم تا تو را ببينم، و ديگر گرفتار شدم!

 

  به وجود آوردن يك آدم و پذيرفتن تمام سختي‌ها و مسئوليت‌ها به خاطر آن كار بزرگي است. چرا اين كا را مي‌كنند؟

من كه البته اشتباه كردم! ولي احساس پدر و مادر نسبت به فرزند را نمي‌توان شرح داد، هر كس بايد خودش تجربه كند، مثل حس عاشقي. 

 فرزند هيچ‌وقت پدر و مادر را درك نمي‌كند..

.بله، رابطة فرزند و والدين هميشه رابطة عاشق و فارغ بوده، و به‌ندرت پيش آمده كه اين رابطه متقابل باشد. 

 اگر پدر يا مادر فوت كند، فرزند تا يكي‌دو سال ناراحت است و در نهايت به زندگي عادي مي‌رسد و ادامه مي‌دهد، ولي اگر فرزند زودتر بميرد، داغي ابدي براي والدين به جا مي‌گذارد.

اين هم بخشي از مسألة فاصلة نسل‌هاست كه چاره‌اي نداريم جز پذيرفتنش... 

 به همين خاطر من هيچ وقت دوست ندارم بچه‌دار شوم!

احساس كساني كه بچه را میوه و معناي زندگي مي‌دانند درك مي‌كنم، گرچه خودم چنين احساسي ندارم. به‌ندرت بچه‌اي پيدا مي‌شود كه زمان پيري به قول معروف عصاي دست پدر و مادر باشد. و فكر می كنم احساس تو نسبت به بچه‌دار شدن به دليل ديدن مشكلات ديگران در اين رابطه است،‌و اين‌كه حس عاشقانة والدين به فرزند را درك نمي‌كني. انسان وقتي مي‌بيند موجودي كه از وجود خود او ريشه گرفته در حال رشد كردن است، لذت مي‌برد، و تو اين حس را تا وقتي خودت بچه‌دار نشوي نمي‌فهمي و فقط دردسرها به چشمت مي‌آيند. 

 دوست نداشتي فوتباليست بشوي؟

نه، تنبل‌تر از آن هستم كه فوتبال بازي كنم! چون هيچ‌وقت آمادگي جسماني لازم را نداشتم. به هر حال فوتبال هم شغل ماندگاري نيست. اين همه فوتباليست در طي اين سال‌ها بعد از تمام شدن دورة بازيكني رفته‌اند و ديگر اسمي از آن‌ها نشنيده‌ايم، حتي در حاشية فوتبال. موفقیت در خیلی از کارها ذاتی است. من ذات فوتبالیست شدن نداشتم.  

 راستي علاقه‌ات به فوتبال از كي شروع شد؟

به طور دقيق از سال 53. قبل از آن چند خاطرة پراكنده از فوتبال دارم، يكي سال 47 و قهرماني ايران در جام آسيايي كه در گرگان از راديو با گزارشگري آقای عطا بهمنش آن را گوش كرديم. سال 51 هم كه به تهران آمدم علاقه‌اي به فوتبال نداشتم، ولي يكي از دوستانم كه طرفدار فوتبال بود، دو بار من را به استاديوم برد، سال‌هاي 51 و 52. بار اول استاديوم امجدیه (شيرودي) بود و از دور شاهد مسابقه بوديم. بار ديگر رفتيم استاديوم آزادي به تماشاي بازي های جوانان آسيا، مسابقة ايران با كويت بود شاید، كه آن را هم از فاصلة دور – طبقة دوم، قسمت شمال غربی - ديدم و انگار فوتبال را حس نكردم، بنابراين هيچ احساس مثبتي هم در من به وجود نيامد. سال 53 سرباز بودم، تيم ابومسلم تازه در مشهد تشكيل شده بود و روزی که در استاديوم سعدآباد (تختي) آنجا با تيم پاس مسابقه داشت، دوست و همدوره ای ام مرتضي شيرازي – که یادش به خیر – مرا به ورزشگاه برد. هم‌خانه‌ام هم بودیم. او بچة تهران و خورة فوتبال بود. اصلاً خودش فوتبالیست بودی توی محله شان. بلیت زیر جایگاه را گرفت، چون با توصیفی که از تجربه های گذشته ام در تماشای فوتبال داشتم، انگار مشکل را درک کرده بود و گویا رسالت داشت که مرا به فوتبال علاقه مند کند. فاصلة ما تا زمين اين بار خيلي كم بود ومن حتي صداي نفس‌نفس زدن بازيكن‌ها، ‌درگيري‌هاي‌شان و ضربة پاها به توپ و فریادها را مي‌شنيدم و بالاخره مِهر فوتبال به دلم افتاد! بعد از آن خورة فوتبال شدم. از تلويزيون تماشا مي‌كردم و هر هفته براي تماشاي مسابقه‌هاي ابومسلم به استاديوم سعدآباد مي‌رفتم. از سال 54 هم كه دوباره به تهران آمدم، هر پنج‌شنبه و جمعه يا به تماشای مسابقه ها مي‌رفتم، در گرما و سرما، آن هم اغلب تنها! پس از انقلاب شتاب روزگار و گرفتاري‌هاي كار و زندگي باعث شد از استاديوم رفتن صرف نظر كنم و تا مدتي هم مسابقه‌ها را دنبال نمي‌كردم، چون از تلويزيون هم به‌ندرت فوتبال پخش مي‌شد. دورة بعدی گرایش به فوتبال از جام ملت های آسیا در سال 1375 شروع شد که  به نظرم فصل تازه ای از فوتبال ایران هم بود. به هر حال اگر بخواهی دلیل علاقه ام را بدانی، به نظرم فوتبال بازي مهيج و دراماتيكي است، و ‌از نظر زيبايي‌شناسي هم است، يك زمين سبز با مهره‌هايي در دو رنگ كه به طور حساب‌شده توپ را بين هم ردوبدل مي‌كنند، به‌خصوص اگر زنده پخش شود جذابيت بيش‌تري دارد، چون حادثه‌اي است كه در لحظه اتفاق مي‌افتد و همراهش مي‌شوي. عوامل زيادي در جذابيت فوتبال نقش دارند، ولي درك آن‌ها بستگي به علاقة شخصي هر كسي دارد، مثلاً ممكن است تعبير من از حركت های يك بازيكن فوتبال مثل باله باشد اما همين حركت ها به نظر ديگران بي‌معني بيايد. من هم از بازي بيس‌بال و كريكت خوشم نمي‌آيد و با ديدن تماشاگران زياد آن تعجب مي‌كنم. 

 کلاس اول دبستان را هميشه با ديكته‌هاي تو از كتاب "باغ" آقای پرويز دوايي به ياد مي‌آوردم. ديكته گفتن هم يكي از آن دردسرهاست! يك شب كلمة "سبب" را گفتي بنويس. هنوز حرف س را نخوانده بوديم. آن قدر اصرار كردي كه من اشكم درآمد و بالاخره سبب را نوشتم. تا نوشتم گفتي: «ديدي كاري نداشت؟»

دلم نمي‌خواست در حد كتاب ياد بگيري و متوقف بماني. ديكته گفتن از كتاب برايم كار خسته‌كننده و بيهوده‌اي بود، و به خاطر علاقه به نوشته‌هاي پرويز دوايي و سادگي آن‌ها فكر مي‌كردم كه شاگرد كلاس اولي هم مي‌تواند قصه‌ها را بنويسد. حتي خودم با تغيير كلمه‌هايي كه هنوز نخوانده بودي سعي داشتم كار را ساده‌تر كنم. تو هم مقاومت مي‌كردي، چون به ريتم كند آموزش مدرسه عادت كرده بودي، ولي بالاخره مي‌نوشتي! آن موقع كه مي‌نوشتي به مشكل بودن كلمه‌ها فكر مي‌كردي؟ 

 نه، به زورگو بودن تو فكر مي‌كردم!

هيچ لذتي نمي‌بردي؟ 

 نه، چون بعد از خواندن ديكته‌ها چيزي از آن نمي‌فهميدم. بعضي از آن‌ها انگار شعرهاي شاملو اما به نثر است، كه در آن سن برايم نثري ناآشنا بود. الان برايم جذاب است ولي آن زمان كه چيزي نمي‌فهميدم.

به هر حال من مي‌خواستم تو چيزي بيش‌تر از كتاب ياد بگيري و ديكته‌هايت با بقيه فرق داشته باشد. نظر معلمت چي بود؟ 

برايش جالب بود، ديكته‌ها را مي‌خواند و دور كلمه‌هايي كه هنوز توی کلاس نخوانده بوديم خط مي‌كشيد و هم‌كلاسي‌هايم از ديدن دايره‌هاي دور كلمات تعجب مي‌كردند. براي خودم هم آن دايره‌ها و دهان باز بقية شاگردها لذت‌بخش بود.

مقاومت تو در برابر ترجمه كردن هميشه برايم سؤال بوده. بعد از اين‌كه مصاحبة امير نادري را ترجمه كردي، از نثر خوبت تعجب كردم و خوشحال شدم. وقتي پرسيدم چرا اين همه مدت كار نكردي، گفتي از تو مي‌ترسيدم. چرا می ترسیدی؟ فكر مي‌كردي اگر نتيجة كارت بد می بود من جار می زدم و همه را خبردار مي‌كردم؟ 

 چون اعتماد به نفس ندارم. حتي بعد از تأييد تو، هر بار هر خطي كه ترجمه مي‌كنم، نگران ايراد گرفتن تو هستم. چون آدم ركي هستي و اين البته خيلي خوب است.

پس داری خودآزاري می کنی، چون اولين كارت قابل قبول بوده. خودت که می دانی من در این مورد تعارف ندارم. نيازي به پارتي‌بازي يا تأييد من نيست. هر بار بعد از چاپ شدن مجله، بقيه هم كارت را تأييد مي‌كنند. این را از خیلی ها شنیده ام. مشكل تنبلي خودت است. 

 از سرزنش کردن من كه بگذريم، ياد خاطرات بچگي خودت مي‌افتم. زماني كه در گرگان تيله‌بازي مي‌كردي، هيچ به ذهنت هم مي‌آمد كه روزي پديدة DVD به وجود بيايد؟

كي فكرش را مي‌كرد؟ نسل ما در دوره‌اي از تاريخ زندگي كرد كه از گاوآهن تا تكنولوژي ديجيتال را تجربه كرده است. خيلي سريع اين اتفاق ها افتاد. يادم مي‌آيد در فيلم‌هاي پليسي دهة 1960 آدم‌ها که توی ماشين با تلفن صحبت مي‌كردند، با خود مي‌گفتم چنين چيزي مسلماً فقط در فيلم امكان‌پذير است. 

 هنوز هم در گذشته زندگي مي‌كني؟

من در حال زندگي مي‌كنم، ولي به گذشته فكر مي‌كنم. دلم مي‌خواست با برگشت به گذشته، اشتباه‌هايم را جبران كنم. 

 بيش‌تر احساس مي‌كنم حسرت گذشته را مي‌خوري...

نه، چون گذشتة خوبي نداشتم كه حسرتش را بخورم، ولي الان تجربه‌هايي به دست آورده‌ام كه با خود مي‌گويم اي‌كاش مي‌شد با همين تجربه‌ها به گذشته برگردم تا اشتباه‌هاي آن زمان را تكرار نكنم. اي‌كاش مي‌شد زمان را به عقب برگرداند. دلم مي‌خواهد يك سال از زندگي‌ام را بدهم تا يك روز در دورة مثلاً قاجار زندگي كنم! خيلي وقت‌ها به اين موضوع فكر مي‌كنم. 

خيلي وقت‌ها جدا از فاصلة بين نسل‌ها، فكر مي‌كنم چه‌قدر خوب است كه فرزند با پدر و مادرش راحت باشد، دوست باشد. من در مورد تو و خودم چنين حسي را دارم. احساس راحتي مي‌كنم. البته دليل مهمش داشتن نقاط مشترك رفتاري و احساسي‌ست، و از اين بابت واقعاً خوشحالم.

من هم با وجود عشق پدر به فرزندانش، نسبت به تو و قصیده احساس سلطه و قدرت ندارم واز رابطة دوستانه‌اي كه بين‌مان هست لذت مي‌برم. 

خيلي از دوستانم از اين‌كه پدرم را «تو» خطاب مي‌كنم، متعجب مي‌شوند. در حالي كه براي خودم عادي و خوشايند است.

براي من «شما» گفتن تو حالت كنايه و اعتراض دارد. انگار بخواهي از من فاصله بگيري و این، صميميت را كم می كند..

.  باز برگرديم به فوتبال...! از چه زماني در دفتر مجله با همكارها فوتبال مي‌بينيد؟

از وقتي كه تلويزيون مسابقه‌ها را مستقيم پخش مي‌كند. البته بستگي به اهميت و حساسيت بازي هم دارد. 

 حتي در روزهاي شلوغ كاري؟

بله، چون همه چيز تعطيل مي‌شود! 

 خيلي‌ها اين كار شما را مسخره مي‌كنند..

.طبيعي‌ست، چون از نظر بعضي‌ها فوتبال پديده‌اي جهان‌سومي، عقب‌مانده و مخصوص بچه‌هاست. و اين‌كه آدم‌هايي به سن‌وسال ما با علاقه آن را دنبال مي‌كنند، مسخره به نظر مي‌آيد. شاید به نظر من هم چنین عقیده ای مسخره بیاید. 

 من خودم فوتبال دوست ندارم، ولي يادم مي‌آيد روزی در دفتر مجله بودم و مسابقة فوتبال هم مستقيم در حال پخش بود و توی اتاق مصاحبه، همراه شما مشغول تماشا شدم. واقعاً تماشا كردن جمع شما جالب‌تر از خود مسابقه بود...

بخشي از خاطرات شيرين كار در مجله، همين جلسه‌هاي تماشاي فوتبال است، و چون اكثر همكارها به فوتبال علاقه دارند جذابيت جمع بيش‌تر مي‌شود. وقتي مسابقة مهمي قرار است پخش شود، تعداد تماشاگرها بيش‌تر مي‌شود و اظهار نظرها و حرف‌ها هم جالب‌تر. خيلي وقت‌ها به اين فكر افتاديم كه از خودمان در حال تماشای فوتبال فيلم‌برداري كنيم! بعضي وقت‌ها اتاق مصاحبه آن‌قدر شلوغ مي‌شود كه عده‌اي ايستاده تماشا مي‌كنند، و مزه‌اش به همين در جمع تماشا كردن است. با اين‌كه خيلي وقت است استاديوم نرفته‌ام ولي فضايش هنوز يادم مانده، و حالا كه امكان رفتن به استاديوم نيست، با جمعي كوچك‌تر آن را در دفتر مجله تجربه مي‌كنيم. 

 نكتة مهم اين است كه شما در طول روز و ماه و سال مشغول كار جدي هستيد و گاهي براي تفريح دور هم جمع مي‌شويد و فوتبال مي‌بينيد.

من هم فكر نمي‌كنم براي كساني كه به قول تو كار جدي مي‌كنند چنين زنگ تفريحي بد باشد. 

 اخیراً هم که پیله کرده ای به بیلیارد...

آه... عاشق بیلیاردم! البته در مورد این یکی، هم تماشایش را دوست دارم و هم - بیشتر - بازی کردنش را. ماهوت سبز میز بیلیارد، مثل چمن سبز فوتبال زیباست و دلم را می برد. میزهای به رنگ دیگر را دوست ندارم. و چه صدایی دارد برخورد شارها. یکی از ساندافکت های زیبای زندگی ست. مثل صدای قطار که خیلی دوست دارم. البته اخیراً هم پیله نکرده ام به بیلیارد. این هم یکی از عشق های قدیمی ام است که از سال 1350 و زودتر از فوتبال شروع شد. اما خب تا همین پنج شش سال پیش باشگاه های بیلیارد تعطیل بود و حدود بیست سال در فراقش بودم... راستی می خواستم از تو بپرسم که نظرت در مورد علاقة من به فوتبال و بیلیارد چیست و فرقش با علاقه ام به سینما... 

علاقه ات به فوتبال و بیلیارد که برایم عجیب است، چون خودت خیلی آرامی و پیش از این ها تصور نمی کردم  تحرک و هیجان را دوست داشته باشی. این دو همیشه برایت تفریح بوده اند، گرچه با آن ها زندگی می کنی، ولی علاقه ات به سینما را خودم از بچگی لمس کردم. سینما دیگر برایت سرگرمی یا حرفه نیست، بخشی از وجودت شده...

 تو هیچ وقت سرزنشم نکرده ای که چرا فوتبال تماشا می کنی یا چرا بیلیارد بازی می کنی. اغلب وقتی که تماس می گیری می پرسی: "داری فوتبال تماشا می کنی؟" و این را طوری می پرسی که سرزنش توی لحنت نیست و اغلب با شوخی می پرسی. آخرش هم که می خواهی تماس را قطع کنی می گویی: "برو فوتبالت را ببین!"  

 

از برنامه ات خبر دارم. اگر مشغول کار نباشی پس حتماً داری فوتبال می بینی! البته بعضی وقت ها از نظر من کلافه کننده است، چون فکر می کنم مثل خوره به جان آدم می افتد و از کار و زندگی آدم را می اندازد.

حالا واقعاً بگو ببینم این شایعاتی که در مورد بداخلاقی من وجود دارد و خودت هم اشاره ای هم کردی تا چه حد واقعیت دارد؟ خودم که اعتراف هایی کردم، اما فکر می کنم نظر آدمی که یک بار مرا در حالت بداخلاقی دیده یا کسی که با بدقولی اش خلق آدم را تنگ می کند، فرق می کند با کسی که آدم را در حالت های مختلف دیده است.  بی انصافی است اگر بگوید همیشه بداخلاق بوده ام.  

 من که گفتم فقط در محل کار بد خلقی،که آن هم به نظر من لازم است،باز هم می گویم وقتی پایت را از مجله بیرون می گذاری رفتارت دل پذیر می شود.نمی دانم آیا کسانی که موقع بد خلقی هایت در محل کار تو را دیده اند،بیرون از آن جا هم تو را دیده اند و آیا نظرشان عوض شده یا نه؟

 والله نظرخواهی نکرده ام، ولی من بیرون از محل کار هم با کسانی معاشرت دارم که اگر غیرقابل تحمل باشم، خب تحملم نمی کنند... سوال بعدی... 

 نه، دیگر سوالی ندارم. فکر می کنم بیش تر از کافی سوال پرسیدم...

همه اش همین بود؟ چه بچة خوبی! چنان دورخیزی کردی که فکر می کردم کلی حرف داری و حالا می خواهی سوال پیچم کنی و پدرم را در بیاوری... 

نه. واقعاً سوالی ندارم. "برو فوتبالتو نگاه کن"!

ولی من ول کن نیستم. بگو ببینم بدترین خاطره ای که از من داری چی بوده؟ 

کلاس اول دبستان بودم، روزی دیر به خانه آمدم و تو شب فهمیدی. چنان توگوشی جانانه ای نثارم کردی که فردایش معلمم از دیدن صورتم ترسید، خودم دلیل تعجبش را نفهمیدم، تا زمانی که در آینه صورتم را دیدم. نمی دانم که آن سیلی تاثیری در من گذاشت یا نه. ولی هروقت یادش می افتم ناراحت می شوم.

تا جایی که یادم می آید، آن تنها باری بود که به تو سیلی زدم و برای خودم هم خوشایند نبود. حالا بهترین خاطره ات را بگو... 

سفر هند پارسال که از لحظه لحظه اش لذت بردم. از شروع تا پایانش مثل رویا بود، مسیر فرودگاه تا هتل، مهمانی در هوای شرجی، دهلی تا آگرا، تاج محل در باران، پالیکا بازار، دهلی کهنه. علاقه دیوانه وارم به هند جدا از همسفر شدن با توست. می دانم اگر با شخص دیگری به این سفر می رفتم قطعاً الان این حس را نداشتم. خب حالا دیگر واقعاً برو فوتبالتو نگاه کن

منبع : http://www.jalalifakhr.ir





جديدترين اخبار و مطالب مرتبط و پر بازديد بخش سينما و تئاتر :

 خیراندیش: برای بازی در فیلم «حاتمی‌كیا» به ایران برگشتم  [یکشنبه، 8 فروردین ماه ، 1389]
 عبدالرضا کاهانی: قبل از جشنواره يكباره اتفاقات عجيب و غريبي براي فيلم افتاد  [یکشنبه، 8 فروردین ماه ، 1389]
 هديه تهراني؛ حاشیه و جنجال رسانه‌ای  [یکشنبه، 8 فروردین ماه ، 1389]
 8 چهره خبرساز سینمای ایران در سال 88 - 5  [یکشنبه، 8 فروردین ماه ، 1389]
 بخشی از گفت‌وگویی تازه با مسعود کيميايي درباره "محاکمه در خیابان" و همکاری با اصغر فرهادی  [یکشنبه، 8 فروردین ماه ، 1389]
 8 چهره خبرساز سینمای ایران در سال 88 - 4  [یکشنبه، 8 فروردین ماه ، 1389]
 8 چهره خبرساز سینمای ایران در سال 88 - 3  [یکشنبه، 8 فروردین ماه ، 1389]
 8 چهره خبرساز سینمای ایران در سال 88 - 2  [یکشنبه، 8 فروردین ماه ، 1389]
 8 چهره خبرساز سینمای ایران در سال 88 - 1  [یکشنبه، 8 فروردین ماه ، 1389]
 عسل بدیعی: پیشنهاد اطمینان‌بخشی برای بازگشت به سینما ندارم  [یکشنبه، 8 فروردین ماه ، 1389]
 برگزیدگان دومین جشنواره فیلم گل آقا  [جمعه، 3 آبان ماه ، 1387]
 ميترا حجار به ايران بازگشت  [جمعه، 3 آبان ماه ، 1387]
 همه بچه‌های من به نیمه راه رسید  [سه شنبه، 30 مهر ماه ، 1387]
 "عراق؛ دره گرگ‌ها" به بازار آمد  [سه شنبه، 30 مهر ماه ، 1387]
 اربابی به مرخصی رفته است  [سه شنبه، 30 مهر ماه ، 1387]
 رحمانی: شهر تهران از نگاه یک نابینا  [سه شنبه، 30 مهر ماه ، 1387]
 "شبانه" روی پرده سینماها می‌رود  [سه شنبه، 30 مهر ماه ، 1387]
  نمايش فيلم «كافه چيني» آل پاچينو  [سه شنبه، 30 مهر ماه ، 1387]
 سيستم فروش اينترنتي بليت در سينما ازادي  [سه شنبه، 30 مهر ماه ، 1387]
 منوچهر محمدي وافزايش دستمزد بازيگران  [سه شنبه، 30 مهر ماه ، 1387]
 دانلود رايگان جديدترين فيلم هاي روز دنيا  [شنبه، 23 شهریور ماه ، 1387]
 سيستم فروش اينترنتي بليت در سينما ازادي  [سه شنبه، 30 مهر ماه ، 1387]
 چهارمين قسمت «دزدان دريايي كارائيب»  [جمعه، 5 مهر ماه ، 1387]
 دانلود دیالوگهای فیلم شب یلدا  [یکشنبه، 24 شهریور ماه ، 1387]
 فيلم گرگ و میش  [چهارشنبه، 13 شهریور ماه ، 1387]
 
انتخاب ها :

 گرفتن پرينت از اين مطلب گرفتن پرينت از اين مطلب

Share

Subscribe

دريافت اخبار بخش سينما و تئاتر

Enter your email address


تبليغات :

كامل ترين آرشيو موسيقي خارجي ، هر آلبوم فقط 150 تومان
كتابخانه الكترونيكي پارس تك

آگهي متني :


· امکان مؤثری برای اطلاع‌رسانی با هزینه‌ای کم‌تر ، بوسيله تبليغات متني


· محصولات هم آواز


· موزيك فقط 150 تومان


· تدریس خصوصی زبان عربی توسط دبير پروازي


· آموزش كليه سازهاي موسيقي ايراني توسط گروه جام ارغوان


محل تبليغات شما

امتیاز دهی به اين خبر :
امتیاز متوسط : 0
تعداد آراء: 0

لطفا رای مورد نظرتان را در مورد این خبر ارائه نمائید :

عالی
خیلی خوب
خوب
متوسط
ضعيف


موضوعات مرتبط

سينما و تئاتر

 

Hamavaz = a complete online music and cinema sites portal
 

اشتراك درگروپ گوگل هم آواز

نشانی پست الکترونیک :

آرشیو هم آواز از groups.google.com

خانه | اخبار | موضوعات | آرشيو خبر | downloads | نظرسنجي | حريم شخصي كاربران | تالار گفتگو | سایت های موسیقی | سایت های سينمايي | نحوه خرید | محصولات | فروشگاه

دريافت كد اخبار جهت نمايش در سايت شما | آمار بازديد | تبليغات در هم آواز | درباره وب سایت | ارتباط با ما

موسيقي سنتي و مقام | موسيقي كلاسيك | موسيقي راك ، پاپ ، جاز | موسيقي فلامنكو | موسيقي فيلم | موسيقي بانوان

آلبوم هاي موسيقي | برنامه كنسرت ها | بدون عنوان | مشاهير موسيقي و سينما | خرید اینترنتی موسیقي

فيلم هاي روي پرده | سينما و تئاتر | سينماي جهان | انيميشن | نقد و بررسي فيلم | راديو و تلویزیون

لينک به سايت‌ها و وبلاگ‌ها ، به معناي تائيد ديدگاهها ، مطالب و محتوايشان نيست

تمامي حقوق اين سايت متعلق به هم آواز رسانه ميباشد ، استفاده از مطالب سايت فقط با ذكر نام و آدرس سايت مجاز ميباشد  
  
 Copyright  2006-2012 Hamavaz Resaneh Co. All Rights Reserved  - Farsi By RayanOmid

Please Click Here

Website Requirements : Best view in 1024 x 768 & Internet Explorer 6 | Click Here To Install flash player 10 Plug-in | Winrar

Help and Support : Tel : 0919 4758764 +98 919 4758764

HAMAVAZ Logo - نشانه رسمي سایت هم آواز HAMAVAZ Logo - نشانه رسمي سایت هم آواز

Hamavaz Monitoring by ServiceUptime.com خبر خوان كل اخبار Hamavaz Validate Robots خبر خوان بخشهاي خبري به تفكيك موضوعات Test Hamavaz By McAfee Click Here To Install


مدت زمان ایجاد صفحه : 1.38 ثانیه