تا بستي تو بار سفر از خونۀ مو
جاي تو غم شد همدم و همخونۀ مو
«سوسن» با ما بود. اولين بار در هيئت صفحهاي چهل و سه دور به خانه آمد. سالش يادم نيست. پدر تازه يک گرام تپاز خريده بود. بيشتر صداي «پوران» بود و «پروين» که مادر دوست ميداشت. «سوسن» اما از جنسي ديگر بود. همه دوستش داشتيم. شعرهايش مثل ترانههاي «پروين» سخت نبود. ما بچهها هم معنايش را ميفهميديم. «اما ديدم بازم مثل هميشه. نميشه، نميشه!» حرفهايي که در ترانههايش ميخواند يا ضربالمثل بود که قبلا شنيده بوديم. «چه بد کردم اگر دل بر تو بستم ـ خودم کردم که لعنت بر خودم باد» يا اصطلاحي ميشد همه فهم و همهگير.
از عهدۀ کاري اگر برنميآمدي و به عجز و ناچاري ميگفتي: «نميشه» حتما ميشنيدي که: «نميشه مال سوسنه! دوباره سعي کن!»
بعدها «سوسن» شد همسفر هميشۀ ما در همۀ راههايي که ميشد در آن اتوبوس راند. فرقي نميکرد. «تيبيتي» و «لوانتور» که جاي خود، تو حتي اگر با اتوبوسهاي سوپر دولوکس «ايرانپيما» که وسط راه به مسافرين «پپسي» و «پتيبور» ميداد و کولر و تلويزيون داشت هم سفر ميکردي، حالا از هر جا به هر جا که ميخواست باشد، «سوسن» هم با تو بود.
اگر از اهواز ميآمدي و با سرويس شبرو ميرفتي اما، تا سر شب و آخر پيچ «پلدختر» شايد به اعتبار آنتن راديوي اتوبوس، ميتوانستي صدا و زمزمههاي «عبدالحليم حافظ» و «فريد الاطرش » را هم در اوج و حضيضي دلانگيز بشنوي. ولي «تنگه ملاوي» و «خرم آباد» را که پشت سر ميگذاشتي ديگر فقط «سوسن» بود که ميخواند و بس.
تو در اين سفر خدايا ز بلا نگه بدارش
که دل اميدوارم به خيال او نشسته
فقط آرزوم همينه که تو از سفر بيايي
نکنه يه وخت بميره دلم از غم جدايي
حالا ديگر همه از «سوسن» ميگويند. همۀ آن سالها را که يادتان هست. صدايش به سينما کشيده ميشود. «ناش ناش نيناش ناش، کلاه مخملي رو باش» شعرش را «تورج نگهبان» گفته و آهنگش را «اسفنديار منفردزاده» ساخته. مخصوص، و براي فيلم «قيصر». به تعبيري اولين ترانۀ متن در تاريخ سينماي ايران. از اين به بعد است که بساط آواز خواني و رقصيدن زن نقش اول فيلمهاي فارسي جمع ميشود و به جاي آن صداي خوانندهاي را در اجراي کامل ترانهاي، بر روي صحنههايي از فيلم ميشنويم.
«اسفنديار منفرد زاده» در اوج شهرت و ابتکار، در زماني که همه در پياش ميدوند تا شايد آهنگي بر فيلم و ترانه و صدايشان نثار کند، همراه با «فرهاد شيباني» شعر و آهنگ ترانهاي به نام «شبهاي تهران» را ميسازند. اين ترانه از همان اول براي صدا و شخص «سوسن» ساخته وپرداخته ميشود. به اعتراض اينکه چرا «سوسن» با همۀ محبوبيتي که نزد مردم دارد، به صرف اينکه ميگويند شعر و آهنگ ترانههايش «کوچه بازاري»ست، بايد در حصار «لالهزار» باقي بماند.
اين خبر همزمان با خبر آماده شدن ترانۀ «کودکانه» با شعر «شهيار قنبري» و صداي «فرهاد» که آهنگش از ساختههاي «منفرد زاده» است، در روزنامههاي عصر تهران به چاپ ميرسد.
ترانۀ «شبهاي تهران» را اما اجازۀ ضبط و پخش و انتشار نميدهند. در عوض «منصور اوجي» يکي از شاعران مطرح آن ايام، در همان روزها مجمموعۀ شعري از سرودههايش را با عنوان «اين سوسن است که ميخواند» منتشر ميکند و «محمدعلي سپانلو» يکي ديگر از چهرههاي روشنفکري آن زمان، در شعري بلند با روحي نوستالژيک اسم «سوسن» را در کنار نامهايي چون «الهه» و «بنان» و «داريوش رفيعي» مي آورد.
و اما «سوسن» فقط نميخواند. بازي هم ميکند. در صحنهاي از فيلم خوب و خوش ساخت «پنجره» از «جلال مقدم»، با بازي «بهروز وثوقي» و «گوگوش».
ويلايي است و محفلي شبانه از پول و پلهدارها و جماعت بيدرد. از آن تيپ مجالسي که حضرات، ميز و صندلي و کوکتل و شامپاين و خاويار را ميگذارند کنار و چهار زانو روي زمين به مخدهها تکيه ميدهند و عرق اتحاديه را چتولي ميخورند. «سوسن» را هم گفتهاند بيايد. آمده و او هم روي زمين در همان پوشش بلندش زانو خمانده و بدون ميکروفون و بلندگو، با لبخندهاي نمکين بر لب و نگاهي معنيدار در چشم، ترانهاي از خواندههايش را زمزمه مي کند. حس «مردمي» بودن! به حضرات شکم گنده و عليامخدرات عطر و پودر زدهشان دست ميدهد.
حضور «سوسن» در آن صحنه از فيلم، نه به عنوان يک خواننده و آوازهخوان؛ که به نوعي نمايندگي هويت و سمبل مردم عادي کوچه و بازار را عهده دار است و نشان ميدهد. مردمي که در آنسوي پرچين و ديوارهاي شمشاد باغ ويلايي مانده و نشستهاند.
«سوسن» را در تلويزيون هم ميبينيم. عيد سالي که باز يادم نيست، و در سريال سيزده قسمتي «کاف شو» کاري ديدني از «پرويز صياد» در نقد و انتقادي طنز گونه از کارکرد سازمان صدا و سيما و اشاراتي به مافياي روابط و بند و بستهاي حاکم در آنجا.
قرار است که مثلا «پرويز صياد» براي تلويزيون ملي ايران شويي نوروزي درست کند. لازم است که بنا به عرف و سنت شوهايي از ايندست، حتما خوانندهاي هم در آن باشد.
اين در و آن در ميزند. «گوگوش»، «هايده»، «گيتي»، «اونيک» و که و که و کهها. ولي هيچکدامشان محل نميگذارند. در واقع اعتباري براي او به عنوان يک تازه کار و شويي که او قصد آماده کردنش را دارد قائل نيستند. بهانه ميآورند و از سر باز ميکنند.
ولي در آخرين روز و در آخرين ساعتهايي که ديگر همه چيز در حال از دست رفتن است، به ابتکار همکار و وردستي، «سوسن» ميآيد. بيادعا و خاکي و مخلص. روي صحنه نميايستد. همان لبۀ سن مينشيند و چيزي ميخواند و ميرود. آبروي «صياد» و گروهش را خريده است. او «صياد» و تماشاچيها را مديون و ممنون اين خصلت مردمياش ميکند.
«سوسن» خود بيآنکه ادعاي بازيگري داشته باشد، نقش اول فيلمي را نيز بازي ميکند. فيلمي که سناريوي آن را «عباس پهلوان» سردبير مجلۀ «فردوسي» مينويسد.
دختري بر اثر يک آتش سوزي بيخانمان ميشود و به وسيلۀ رانندۀ کاميوني به تهران ميآيد. دختر صداي خوبي دارد و اين استعداد را در او يک استاد بازنشسته و کناره گير موسيقي کشف ميکند و تعليمش ميدهد. او به زودي در رديف محبوبترين خوانندگان روز در ميآيد.
«سوسن» را در اين فيلم که به نوعي الهام گرفته از زندگي واقعي او نيز بود، بازيگران هنرمندي چون «جمشيد مشايخي»، «مهري وداديان»، «يدالله شيراندامي»، «بهمن مفيد» و «مرتضي احمدي» همراهي ميکردند، نقش آن «استاد بازنشسته و کناره گير موسيقي» را اما پير با وقار تاتر و راديو و سينما «اکبر مشکين» بازي ميکرد.
نام فيلم «فرياد» بود. صحنهاي که پيرمرد با خرقهاي بر دوش و کاسۀ صيقل خوردۀ تاري در بغل و گرهي در پيشاني و صدا، به تعليم دخترک مينواخت و ميخواند اما، صدايي از جايي برنميخاست و کسي در جايش تکان نميخورد. تنها حرکت، لرزش انگشتان بلند «استاد» بود بر بند بند سيمها ي تار، و صدا فقط صداي خسته و زنگدار «اکبر مشکين» بود که مي خواند:
نيمه شبها، مست و شيدا، ميشود همراز من
نغمهساز، دمساز من، ساز من، ساز من . .
سالش را باز دقيقا به خاطر ندارم. همان سالي بود که «سيد احمد جنتي» حاکم شرع دادگاههاي انقلاب اسلامي خوزستان بود و در يکي از اتاقهاي مدرسۀ تعطيل شدهاي واقع در «کمپلو»ي اهواز به فتوا و صدور احکام مينشست. بقيۀ اتاقها که زماني کلاس درس بودند هم مثلا سلولهاي دستجمعي و موقت. با تخته سياهي هنوز بر ديوار و پنجرههاي نرده کشيدهاي که به حياط باز ميشد و آن سوي حياط و روبروي پنجرۀ تمام اتاقها، نزديک به ديواري که شتک خون روي آن خشکيده بود، سه درخت بلند نخل. انگار که از اول براي بستن محکومين به آن و به تبر بستن آنان کاشته بودندشان.
من در يکي از اين کلاسها ـ روبروترين اتاق رو به نخل و ديوار ـ هفتهاي را همراه با جمعي که در نوع محکوميتشان هيچ سنخيتي با هم نداشتند، در انتظار حکم شيخ «احمد آقاي جنتي» سر کردم و آن روزگار را از سر گذراندم.
آنجا که سکوت سنگين شبهايش فقط به رعشۀ مسلسل و سکتۀ تکتيرهاي سربي خلاص ميشکست و روزهايش رنگ خون و بوي خرما داشت، در جمع هشت نفري ما يکي هم بود که مسئول اول شاخۀ سازماني سياسي در آن شهر بود. از آن درس خواندههاي در فرنگ که عشق خدمت به خلق و انقلاب به ايران کشانده بودش. سابقۀ همه چيز و هر کس و مباحث مربوط به سياست و اقتصاد و اجتماع را ميدانست. ولي همه از روي کتاب و نوشتههايي که خوانده بود. ميانسال بود. از نوجواني براي درس و مشق به اروپا رفته بود و چون انگ کنفدراسيون داشت، ديگر نتوانسته بود به ايران برگردد.
از صحبتهايش ميشد فهميد که خيلي جاها رفته و سفر کرده. بيشتر کشورهاي اروپايي را، و آمريکا هم. با وجودي که سالهاي سال در آنجاها زندگي کرده و درس خوانده بود، فارسي را سليس و روان صحبت ميکرد. در يک کلام نمونهاي کامل از فردي سياسي و منطبق با معيارهايي که ما براي چنين افرادي قائل بوديم. جدي، عميق، و دور از ابتذال. چه در کلام و چه در رفتار. آنچه که از او در نظر من عجيب جلوه ميکرد و با اين مجموعه جور درنميآمد، همان گهگاه و به زمزمه ترانه خواندن او بود.
چه بد کردم که من دل بر تو بستم
خودم کردم که لعنت بر خودم باد
محبت پيشه کردم، ناز کردي
با من نامهربوني ساز کردي
صداي گرم و گيرايي داشت. آنچه که در آن زمان براي من فهميدني نبود، اين بود که مگر ميشود درس و کتاب خواندههاي خارج از کشور که «مخ سياسي» هم دارند، «سوسن» را بشناسند و حتي ترانههايشان را هم بلد باشند؟ مگر يکي مثل او که از سالهاي نوجواني در فرنگ بوده و درس خوانده و حالا هم به جرم «سياسي» زنداني است، از «سوسن» ميخواند؟ فکر ميکردم او اگر قرار باشد چيزي هم بخواند، يا بايد دکلمۀ شعري سياسي باشد، و يا دستکم سرودي از آندست سرودهايي که تا همان چند ماه قبل ورد زبان همه بود و به «سرود انقلابي» معروف بود.
از شما چه پنهان يک بار سربسته و لا به لاي حرفهايم، همين را هم گفتم.
ـ شما هم از «سوسن» ميخونيد؟
با نگاه و لبخندي مهربان پرسيد: عيبش چيه؟
راستش من همان موقع هم که فکر کردم، نفهميدم «عيب» اين کار کجاست. حالا البته ميدانم که اصلا عيبي نبوده و تو وقتي «مردم» را دوست داري و بخصوص مردم کوچه و بازار را، طبيعي است که خوانندهشان را هم بايد بشناسي و به فرهنگ و سليقهشان آشنا باشي. و «سوسن» خوانندۀ مردم بود. مردم کوچه و بازار. و از همين مردم، چند تايي هم در همان اتاق بودند و همبندي ما، و در آن همه دقيقههاي تمام نشدني انتظار و دغدغه، چه آرامشي مييافتند در پس ترنم صداي گرم اين رفيقي که از «سوسن» مي خواند.
نمونهاش شبي بود که سرفههاي «ژ ـ ث» برداران تا صبح مستمر شد و عطسۀ تکتيرهاي خلاص، که تمامي نداشت و انگار نميخواست که خلاص شود. آنشب را کسي نخوابيد. يعني نميشد که خوابيد. آفتاب که سر زد و اتاق روشن شد، همه با چشماني از شب بيدار، بيرمق و تکيه داده بر ديوار، از خود رفته بودند. تا ظهر همانطور مسخ و منگ و ساکت و چمباتمه سر جاهايمان نشستيم.
ظهر نهار آوردند، کسي ميلش به غذا نبود. عصر شد و غروب و اتاق را تاريکروشناي سر شب در خود گرفت. چيزي مثل بختک روي دل و خاطر همه نشسته بود. کسي بايد کاري ميکرد. چيزي ميگفت. بايد آن سکوت و ترسخوردگي جمع طوري ميشکست. اين را همه حس ميکرديم ولي انگار ذهن و خاطرمان از درون و همه چيز خالي شده بود.
تازه تاريکي توي اتاق را پر کرده بود که آن صدا ـ صدايي که همه منتظرش بودند ـ از گوشهاي برخاست. گرم و روانتر از هميشه و با نرمهاي از غم در ترنم خود. اين بار ترانۀ «مخروبه» از «سوسن» را ميخواند.
نميپرسي ز من پيش از تو اي غم
چه کس در خلوت دل آشيان داشت؟
چه کس بود و چرا رفت و کجا رفت؟
چه جايي بهتر از اينجا نشان داشت؟
زمزمۀ گرم آن رفيق همبند در آن شب، بند و گرفتگي را از دل و چشم همه برداشت. پيچيده در پردههاي تاريکي اتاق و خلوت خود، عقدههاي دل باز شد. من هم گريه کردم!
ياد لبخندۀ پدر افتادم و نگاه مهربان مادر و آنشب توزيع جايزه در استاديوم ورزشي بزرگ شهر که حالا فاصلهاش تا اينجا که نشسته بوديم، سنگاندازي بيش نبود. ياد شبي که «سوسن» را در جوانساليام و براي اولين بار ديدم. شبي که ميخواند:
مرو اي غم که بي تو اين دل من
چو فانوسي شکسته سوت و کور است
مرا بيهمزبان مگذار، مگذر
که با شادي رهم بس دور، دور است.
و حالا از آدمهاي آن روز هر کدام جايي افتاده است. يکي مثل من به غربت فرنگ و در اينجاي پرت افتادگي. يکي هم مثل آن همبندي غريب ما که از فرنگ آمده بود و از «سوسن» ميخواند، آنجا پاي ديوار و زير يکي از آن درختهاي بلند نخل.
بختيارترين اين آدمها اما شايد «سيد احمد آقاي جنتي» باشد که از مسند «حاکم شرع» اهواز بودن، بر تخت رئيس «شوراي نگهبان» شدن در پايتخت افتاد، و تيره بختترينشان «سوسن»، که از سرير شهرت و محبوبيتي که داشت، به ته گاراژي در لسآنجلس سريد.
خاطرهها اما در جاي خود مانده و به قوت باقي است. صداي «سوسن» هم.
گرچه ديگر خود او نيست و تا پاک از خاطرهها فراموش شدن و پاک شدن نامش در حافظهها چيزي نمانده، ولي صداي او هست و خواهد ماند. صدا، تنها صداست که ميماند.
* * *
صداي «سوسن» را در به ياد ماندنيترين ترانههايش بشنويد!
«مخروبه» «نميشه» «سفر» «دوستت دارم»
منبع : parand.se