شخصیت «زیور» با یک طبقه دیگر در ارتباط است. او میخواهد از طبقهاش بکند. دلش نمیخواهد آن جایی که هست باشد. این خودش لحظههای کمیک ایجاد میکند
امید سهرابی سرپرست گروه نویسندگان سریال شمسالعماره
با پخش آخرین قسمت سریال «شمسالعماره» پرونده این مجموعه تلویزیونی بسته شد. مجموعهای که یکی از پرطرفدارترین سریالهای شبهای پاییز ۸۸ بود و مخاطبان زیادی را با خود همراه کرد. امید سهرابی، سرپرست گروه نویسندگان سریال «شمسالعماره»، از کسانی است که در موفقیت این سریال نقش قابل توجهی داشته است. او در صحبتهایش مدام تاکید میکند که به دنبال نوشتن طنزی متفاوت بوده است. امید سهرابی متولد ۱۳۵۱ است و در کارنامه اش، نگارش نمایش نامههایی چون رهگذر، پیشخدمت، خرگوشها اول، زمستان و... دیده میشود. او هم چنین در نگارش فیلم نامه آدمهای خیس، «نیمکت» و «در گوش سالمم زمزمه کن»، با «محمد رحمانیان» همکاری داشته است .در فرصتی که دست داد با وی گفت وگویی داشتیم.
در این سریال برای شخصیتها، از تکیه کلام استفاده کرده اید. در بین کمدی سازان تلویزیون، افرادی چون «رضا عطاران» را داریم که اعتقادی به تکیه کلام ندارند. اما کارگردانهایی چون «مهران مدیری» تاکید دارند که شخصیتهایشان، حتما تکیه کلام داشته باشند. ظاهرا شما جزو دسته دوم قرار میگیرید.
آدمهای «شمس العماره» چون تشخص زبانی خودشان را دارند، تکیه کلام هم دارند. من حساسیت نداشتم که حتما تکیه کلام داشته باشند. اما دلم میخواهد تکیه کلامها توی ذوق نزند. طوری نباشد که یک حرفی توی دهان شخصیتها بگذاری و آن را قالب کنی. دلم میخواست حرف زدن شان آن قدر عادی باشد که به چشم نیاید. مثلا وقتی «رحمت» میگوید: «حمل بر خود ستایی نباشه» یا هرمزخان میگوید «ختم به خیرش کن بره» و... چیزهایی نبود که بخواهم در جامعه رواج دهم. نمیخواستم مردم از این جملات استفاده کنند. هدف این تکیه کلامها خنداندن نبود. خیلی جاها راحتتر میتوانستم بیننده را بخندانم.
در «شمس العماره» بیشتر دنبال چه نوع شوخیهایی بودید؟
دلم میخواست خنده بیننده، به تعقل ربط داشته باشد. خنده با قهقهه فرق دارد. قهقهه به یک عمل فیزیکی مربوط میشود. وقتی یک نفر به زمین میخورد شما قهقهه میزنید. اما لبخند به فکر آدم بستگی دارد. دلم میخواست در «شمس العماره» همه چیز سازمان دهی شده اتفاق بیفتد. بیننده لبخند بزند و با سریال همراه شود اما قهقهه نزند. اصلا خیلی جاها کنترل میکردم که بیننده خیلی نخندد. دوست داشتم بیننده سریال را با آرامش ببیند و با من همراه شود. آن قدر نزدیک شود که فکر کند خودش داخل «شمس العماره» است. لحظاتی میتوانستم قصه را پیچیده تر کنم، تا بیننده ام را درگیر آن کنم. اما این کار را نکردم. میتوانستم تعلیق را زیادتر کنم. اما تعلیق خیلی برایم مهم نبود. البته نقاط عطف فیلم نامه من به خاطر پخش تلویزیونی به هم خورده است. من هر قسمت را جایی تمام میکردم که تعلیقش بیشتر بود. اما در زمان پخش، برخی از لحظات جابه جا شده است.
بین شوخی موقعیت و شوخی کلامی کدام یک را بیشتر میپسندید؟
موقعیت میتواند کلام بیافریند. اما کلام نمیتواند موقعیت بیافریند. اگر شخصی را در یک موقعیت بامزه قرار دهی، زبان به کمکش میآید تا آن را جذابتر کند. اما کلام به تنهایی قادر نیست موقعیت ایجاد کند. من «کمدی موقعیت» را به «کمدی کلام» ترجیح میدهم.
علاقه ای نداشتید که به سمت شوخیهای پرجنب و جوش تر بروید؟
دنبال شوخیهایی بودم که با موقعیت و کلام همراه باشد. اگر دستم بازتر بود و شرایط تولید جور دیگری بود، میتوانستم موقعیتهایی خلق کنم که پرجنب وجوش تر باشد. کمدی بزن و بکوب را دوست دارم. اما برای این کار مناسب نبود. چون یک دستی کار را میگرفت.
به تازگی شاهد هستیم که خیلی از داستان نویسان جذب فیلم نامه نویسی میشوند. شما در گروه نویسندگیتان از خانم «آذر دخت بهرامی» استفاده کردید که مجموعه داستان موفق «شبهای چهارشنبه» را در کارنامه اش دارد. این همکاری چطور شکل گرفت؟
من خودم هم از دنیای داستاننویسی به فیلم نامه نویسی آمده ام. تجربه نمایش نامهنویسی هم داشته ام. تلویزیونیها میگویند تو سینمایی هستی و سینماییها میگویند تئاتری هستی. من میدانم که ادبیات میتواند با سینما هم پوشانی داشته باشد. خانم بهرامی که تجربه داستاننویسی داشتند، خیلی به کمک ما آمدند. وقتی با او آشنا شدم فهمیدم که نمایش نامه نویس رادیویی خوبی هم هست. اما او تجربه کار تصویری نداشت. عادتهای نمایش نامه نویسی و داستان نویسیاش را کنار گذاشت. به همین خاطر توانستیم با هم به خوبی همکاری کنیم. در مورد نویسندههای حرفه ای هم خیلی سعی کردم که عادتهایشان را کنار بگذارند اما نشد.
میگویند یکی از تفاوتهای ادبیات داستانی و فیلم نامه، در طراحی «کنش»هاست. چقدر با این گفته موافقید؟
بله. فیلم نامه بر مبنای «کنش» شکل میگیرد. اگر کنش را از فیلم نامه بگیری چیزی نمیماند. به قول «همینگوی» ادبیات داستانی یک کوه یخی است که هفت هشتم آن، زیرآب است. اگر یک هشتم را ببینید میتوانید بقیه اش را حدس بزنید. اما در نمایش باید نشان داد و نمیتوان پنهان کرد. نویسنده ادبیات داستانی وقتی موفق است که کنشها را پنهان کند، مثل «چخوف». لحظات ناب داستانیاش لحظاتی است که گفته نمیشود. اما در فیلم نامه نمیشود به این سمت رفت، در ادبیات میشود پنهان کاری کرد و کنش نادیده را به مخاطب القا کرد، اما در تلویزیون، نمایش و سینما مخاطب باید کنش را ببیند.
چرا برای فیلم نامه «شمس العماره» از نویسندههایی که متنهای سریالهای شبانه پیشین را نوشته بودند، استفاده نکردید؟
خیلی از این نویسندهها، به دیالوگ نویسی اهمیت نمیدادند. من نمیخواستم دیالوگهایم هیچ کلیشه ای را به ذهن متبادر کند و به هیچ سریال دیگری شبیه باشد.
«شمسالعماره» یک کمدی آپارتمانی است. یعنی هیچ تصویری از مردم خارج از آپارتمان را نمیبینیم. این تاکید اختیاری بود یا اجباری؟
دلم میخواست که کوچه و خیابان را هم نشان دهم. اما شرایط تولید اجازه نمیداد. باید همه چیز در داخل «شمس العماره» اتفاق میافتاد. دوست داشتم گوشه گوشه این ساختمان و عمارت را میدیدیم و من برای آن داستان میتراشیدم. اما این کار در مرحله تولید و ساخت، زمان بر بود و ما آنتن را از دست میدادیم.
به نظر میرسد دوست داشته اید یک طنز امروزی خلق کنید. مثلا با نشان دادن این که زیور کلاس یوگا میرود یا سایت اینترنتی ایجاد میکند و...
بله. شخصیت «زیور» با یک طبقه دیگر در ارتباط است. او میخواهد از طبقهاش بکند. دلش نمیخواهد آن جایی که هست باشد. این خودش لحظههای کمیک ایجاد میکند. با این تمهید، هم داستان امروزی میشد هم شخصیت پردازی صورت میگرفت. ما در سریالهایمان عادت کرده ایم نوکر خانه را، مدام در حال شیرینی دادن ببینیم. اما من دلم میخواست این آدمها، هویت مستقل خودشان را داشته باشند. این داستان در دهه هشتاد میگذرد. دوست داشتم داستانم مال امروز باشد اما امروزی بودنش دم دستی نباشد.
نوشتن فیلم نامه برای تلویزیون چه ویژگیهایی دارد؟
در همه جای دنیا رسانه تلویزیون، یک سری محدودیتهایی دارد. چون با طیف گسترده مردم در ارتباط است. کار باید آموزنده باشد و تو هم به عنوان فیلم نامه نویس باید محتاط باشی و اجتماعی تر برخورد کنی.
فیلم نامه نویس هم همیشه در معرض این تهدید است که کارش، ممکن است بدآموزی داشته باشد.
اصولا کمدی در ذات خودش، یک ذره بدآموزی دارد. اما من سعی کردم در کنارش چیزهایی بگذارم که آن بدآموزی را تعدیل کند. تو به عنوان یک فیلم نامه نویس دست و بالت برای نشان دادن یک سری نقاط ضعف باز نیست. من وقتی نمایش نامه مینویسم راحت ترم. چون نوشتن برای تلویزیون، یک معادله چند مجهولی است. یک کم تو باید به سیاستهای تلویزیون نزدیک شوی و یک کم آنها. اما در نمایش نامه نویسی این من هستم که یک گام به سمت نمایش نامه میروم. آن جا آزادی بیشتری دارم، کمدی بر مبنای نقطه ضعف شکل میگیرد. اگر نقطه ضعف را از کمدی بگیریم ژانرش «درام» میشود. در داستانهای تراژیک و دراماتیک، نقطه ضعف است که قصه میسازد. در کمدی خیلی مهم است که آدمها چقدر نقطه ضعف داشته باشند. هر چه بیشتر به ضعفهایشان نزدیک شوی، با خودش یک باری را میآورد که اصطلاحا به آن میگویند «بدآموزی». من تا به حال فیلمیندیدم که بدآموزی نداشته باشد. چون فیلم آینه اجتماع است. وقتی فیلم میبینی، میتوانی نقطه ضعفهای خودت و اطرافت را بشناسی. برای همین است که میگویند، «خود شکن آیینه شکستن خطاست».
اگر از شما بپرسند «شمس العماره» چه پیامی داشته است، چه پاسخی میدهید؟
هیچکاک میگوید اگر پیام دارید، بروید تلگراف خانه. (میخندد) من هیچ وقت دنبال پیام نبوده ام. وظیفه من این است که قصه ام را درست تعریف کنم. بقیه اش خیلی به من ارتباطی ندارد.
از بین شخصیتهای «شمس العماره» کسی هست که او را بیشتر دوست داشته باشید؟
همه شان را دوست دارم. دلم برای همه شان تنگ میشود. من دو ماه با اینها زندگی کردم. قبل از این که فیلم نامه را بنویسم، این شخصیتها خودشان با من حرف میزدند. یکی از شخصیتهای مورد علاقه ام، از سریال حذف شد. هنوز هم نمیدانم چرا. آن شخصیت همسایه «شمس العماره» بود. میتوانستم با او داستانهای نوتری بسازم.
شخصیتهایی که خلق میکردید، تخیلی بودند یا ما به ازا داشتند؟
درباره «ما به ازا» نمیشود آگاهانه حرف زد. شاید یک سال دیگر بفهمم که شخصیت را از روی چه کسی نوشته ام. اما در آن لحظه ناخودآگاه بوده است. خیلیها گفتند «لیلا» را از روی «سعید» دایی جان ناپلئون نوشته ای. قیاس عجیب و غریبی است. یک عده میگفتند «لیلا»یی که تو نوشته ای از آشناهای خانوادگیات است. در آ ن لحظه که مینوشتم به این چیزها فکر نکردم. شاید ناخودآگاه بوده است اما من معمولا شخصیت خودم را در همه آدمها پخش میکنم.
احساس نمیکنید شوخیهای «مش رحمت» درباره صرفه جویی بیش از حد و نابه جا استفاده شده است؟
به نظر من شوخیهایش زیاد نیست. وقتی روی کاغذ مینوشتم، زیاد بودنش را احساس نکردم. برای «مش رحمت» همه چیز به سد کرج ربط دارد. اما اگر بیننده ای فکر میکند این شوخیها زیاد است، شاید حرفش درست باشد.