Anthony Morris: خب، اول از همه متشکرم و ممنون که این فرصت را دادید تا با شما گفتگو کنم.شما هم اکنون با ارکستر زهی Guildhall برای اجرای کنسرتوهای ویوالدی در رماژور و جولیانی در لاماژور در سفر هستید. ودو هفته هم با Guitar Summit که متشکل از شما،Stanly Jordan،Kenny Burrell وJorma Kaukonen است، اجرا خواهید داشت.آیا این دو برنامه با هم برگزار خواهد شد یا پس از پایان یکی می پرید تا به برنامه ی بعدی برسید؟
Manuel Barrueco: یکی از برنامه ها که به پایان رسید، دیگری را شروع می کنم.(می خندد) من هم دقیقا همین احساس را دارم. چون تقریبا پنج روز بین این دو برنامه فاصله است و شبیه به این است که شما هر روز اجرا داشته باشید. بنابراین واژه ی پریدن که شما به کار بردید، انتخاب دقیق و به جایی بود.
A.M: شما سال ها تورهای تکنوازی فراوانی را انجام دادید.تفاوت این سفر به صورت سولیست در مقابل یک ارکستر یا همکاری با یک گروه موزیسین چیست؟
M.B: این دو کاملا با هم متفاوتند و فکر می کنم همین تفاوت ها لذت بخش است. مثلا اجرا با ارکستر Guildhall واقعا نوع متفاوتی از همکاری متقابل است. حتی نوع ارتباط با مردم وقتی شما با سه نفر دیگر می نوازید. نکته ی جالب در همکاری با ارکستر Guildhall و اجرای کنسرتوهای ویوالدی و جولیانی این است که ما پانزده بار اجرا داریم و این امکان برایم به وجود آمد که به قطعه عمیق تر نگاه کنم وبتوانم چیزهایی را بشنوم که تا کنون نشنیده بودم، مخصوصا با این گروه. آنها بسیار دقیق و سخت کوش هستند و همیشه در تلاش اند. حتی امروز که روز چهاردهم اجراست و فردا هم بیشتر از امروز برای بهتر شدن کار تلاش خواهند کرد و این فوق العاده است.
البته در قطعاتی مثل کنسرتوی ویوالدی که شناخته شده است و بارها اجرا شده کار سخت تر است.در این قطعه گیتار نقش اصلی را دارد و بقیه ی سازها بیشتر همراهی کننده هستند و در راس همه، فشار زیادی بر گروه حاکم است.به نظرم تکنوازی کمی راحت تر است چون شما به نوعی کنترل کامل و همه جانبه ای بر همه چیز دارید.
A.M: شما قطعات بسیاری را ضبط کردید. اولین کارتان به صورت LP با Vox Label بود که این آثار بعدها در سه سی دی با نام سی صد سال قطعات برتر گیتار منتشر شد. بعضی از این قطعات مثل First Suit Spanola اثر آلبنیز و لوت سوییت شماره چهار باخ و اتودهای ویلا لوبوس هم چون افسانه ای است که گیتاریست ها آرزویش را دارند. در رابطه با خودم، زمانی که هنرجو بودم و داشتم اتودهای لوبوس را یاد می گرفتم ، معلمم به من گفت که باید به اجرای Barrueco گوش بدهم. وقتی آن قطعه ها را ضبط می کردید آیا می دانستید که دارید دید متفاوت و منحصر به فردی را ارائه می کنید؟
M.B: می دانید ، فکر می کنم دیگه پیر شدم و باید صادق باشم. جواب سوالتان مثبت است. بله، در حقیقت خودم هم همین احساس را داشتم.فکر نمی کنم گفتن این موضوع نشان از تکبر و خودخوهی من باشد! من همیشه معتقدم اگر قرار است کاری انجام بدهم باید چیزهای جدیدی برای ارائه داشته باشم. دوستی داشتم که پیانیست بود ، دقیقا عین جملاتش را به یاد ندارم ولی او هم همیشه همین عقیده را داشت که وقتی قطعه ای را برای شما اجرا می کند باید به گونه ای به نظر بیاد گویی هرگز آن را نشنیده اید.
راهش هم این است که با قطعات احساس غریبگی نکنید و فکر می کنم آن اجراها اینگونه بودند.فکر نمی کنم چیز عجیبی در مورد این قطعات باشد ، در حقیقت تنها تفاوتشان زیبایی آنها بود. در واقع باز خوانی بی پرده و ساده ای از قطعات بود و هیچ ایده و پیشنهاد اضافی در اجرایشان ارائه نشد.من فقط اجازه دادم که قطعات خود گویای خودشان باشند. فکر می کنم در آن زمان من مفهومی متفاوت از آنچه توسط نوازندگان دیگر از ویلا لوبوس به نمایش گذاشته شد، را ارائه کردم.حتی الان هم همین نظر را دارم.ویلا لوبوس در نظر من آهنگسازی جدی، پویا و تاثیر گذار است، شخصیتی که هنوز خیلی ها دوست دارند ابعاد عامه پسند و محبوب بیشتری در آثارش بیابند که فکر می کنم این ایده و فکر غلطی است چون انتخاب او به کارگیری یکسری عوامل در کنار هم و قرار گرفتن در راه جدی تر و کلاسیک تر بود.
A.M : شما در کوبا متولد شدید و فراگیری گیتار را از سنین کم آغاز کردید. ممکن است کمی در رابطه با روند یادگیری گیتار در آن سنین توضیحاتی بدهید؟
M.B: گیتار در خانواده ی ما به نوعی مسری بود.همه در خانواده گیتار می زدند.تمام پسر عموهایم، بعد پسرعموهای دیگرم، وپسرعموهای دیگر و بالاخره خواهرهایم. ودر نهایت گیتار به خانواده ی ما هم سرایت پیدا کرد و من بدون اغراق مشتاقانه برای یادگیری گیتار به خواهش و التماس می افتادم.
من عاشق چیزی که می شنیدم شدم. من مجذوب تمارین گیتار بودم.که دروس آسانی هم بود. تمارینی به صورت دوماژور-سل ماژور-دو ماژور-فا ماژور که دوباره به دو ماژور بر می گشت همراه با الگویی از دست راست.من با این تمارین شروع کردم. معلمی که من فراگیری گیتار را نزد او آغاز کردم ، به من آهنگ های محبوب امریکای لاتین را یاد می داد. بعدها آنطور که پدرم می گفت معلمم به او گفته بود که باید شخصی باشد که به من موسیقی ، سلفژ و … آموزش دهد که این اتفاق چند ماه بعد افتاد.
A.M: تقریبا چند ساله بودید؟
M.B: در آن زمان من نه سال داشتم.روند پیشرفت یه جورایی سرازیری شد.( می خندد) نه، در واقع این معلم به من موسیقی آموخت و به من موسیقی کلاسیک را شناساند. در ابتدا آموزش من به صورت یک معامله بود.او به من گفت در ازای یادگیری دو آهنگ پاپ ، یک قطعه کلاسیک یاد بگیرم.بعدها یک پاپ و یک کلاسیک و در نهایت فقط قطعات کلاسیک. تا اینکه کنسرواتوار شهری که در آن ساکن بودم بخش گیتار را راه اندازی کرد و من برای تحصیل به آنجا راه یافتم. و از آنجا بود که همه چیز به طور جدی آغاز شد.
A.M: شما تحت تاثیر دیگر آهنگسازان کوبایی هم چون لئو براور بوده اید وبسیاری از قطعات این آهنگساز را اجرا کردید. نظرتان در رابطه با موسیقی او البته جدای از تاثیر این امر که او هم وطن شماست، چیست؟
M.B: فکر می کنم براور را وقتی تنها یازده سال داشتم دیدم و به یاد دارم که در آن زمان خیلی تحت تاثیر ستاره ها بودم.در حقیقت من او را در تلوزیون دیدم.فکر می کنم او تازه از امریکا به کوبا آمده بود.در آن زمان او در امریکا تحصیل می کرد.فکر می کنم در Julliard وبعدها در دانشگاه هاروارد . و چند ماه بعد برای اجرا به شهر محل سکونت من آمد. او به کنسرواتوار آمد و با ما ومعلمم دیدار کرد و من توانستم برایش اجرا کنم.او یکی از پر جذبه ترین مردانی است که تاکنون دیدم. در سراسر دنیا افراد زیادی بودند که تحت تاثیر شخصیت او قرار گرفتند و عاشق این مرد بودند و من هم مستثنی از این قضیه نبودم، مخصوصا وقتی جوان تربودم. فکر می کنم اگر تنها یک خدا وجود نداشت، لئو براور می توانست دومین باشد!
من با شنیدن آثار او بزرگ شدم. آمدنش به سانتیاگو، شهری که در آن زندگی می کردم ، را به یاد دارم.یکبار خاطرم هست که ناخن های دست چپش خیلی بلند بود و نمی توانست گیتار بزند و به تازگی هم قطعه ی Elogio de la Danza را نوشته بود. او بلافاصله ناخن هایش را کوتاه کرد و قطعه را اجرا کرد.
من این چیزها را نوعی اتفاق می پنداشتم ولی فکر می کنم به خاطر عناصر کوبایی در قطعاتش و گوش دادن به موسیقی اش در تمام طول زندگی ام، این احساس را دارم گویی خودم این قطعات را نوشتم. منظورم این است که با قطعاتش خیلی احساس نزدیکی می کنم.
البته در سال های بعد شرایط به گونه ای تغییر کرد ومسیر آهنگسازی اش تا حدی عوض شد و من دیگر هرگز او را ندیدم. اما مخصوصا در قطعات اولیه اش تا Elogio de la Danza ، احساس نزدیکی و هماهنگی بسیاری با قطعاتش داشتم گویی قطعه ی خودم است.
A.M: بیشتر اجراهای شما سولو هستند ولی در سال های اخیر شما قطعاتی را با نوازندگان دیگر ضبط کردید. چه طور شد که به فکر ضبط Falla Songs افتادید؟
M.B: منظورتان با گرانادوس است؟
A.M: با گرانادوس وFalla Songs با خواننده ی سوپرانوAnn Monoylos .
M.B: اغلب ،هر چند وقت یکبار با ذهن آشفته می نشینیم و فکر می کنیم که چه کار و پروژه ی خوبی می شود انجام داد، این کاری بود که پیشنهاد شد…
A.M: پس پروژه ی خاصی نبود؟
M.B: نه، خیلی پروژه ی جدی و خاصی نبود.تنها کار جدی، اجرای Danzas Espanolas اثر گرانادوس و Suite Espanola ی آلبنیز سال ها پیش بود.می خواستم دوباره برگردم و این دو را دوباره و این بار به طور کامل اجرا کنم و اگر بشود گفت این تنها کار جدی من بود.
و هر دو را اجرا کردم. Suite Espanolaو هر دوازده رقص اسپانیایی را.و Falla Songs هم خیلی خوب و مناسب به نظر می رسید و فکر می کنم راهی یا به نوعی تلاشی برای دوری از گیتار صرف بود.
البته اگر این کار موفق بوده باشد. همیشه این سوال برایم پیش می آید که آیا کارهای موفقی هستند یا …به هر حال من هنوزم نمی دانم و زیاد در موردش صحبت می کنم.
منبع : گيتار براي همه